تبليغاتX
رسش - وجدان درد
 
 

چند وقتی هست که تصمیم گرفته ام فقط مطالعه کنم و خودم را از فضای کار اجرایی بیرون بکشم . آخر نشستم و تصمیم قطعی ام را گرفتم . برایم خیلی سخت بود که از این فضا خارج شوم ، چون هم به این فضا علاقه داشتم و هم زمینه اش مهیا بود .

چند وقتی از این تصمیم می گذشت که آقای نواب تماس گرفت و گفت : بیا و یک قسمت از اجرای نشست رسش را دستت بگیر. من هم مثل این بچه های "تازه برنامه دار شده" خوشحال و سرمست و رسا گفتم : ببین آقا مرتضی، من دیگه برای خودم برنامه دارم و برگزاری نشست دیگه تو برنامه من جایی نداره . آقای نواب هم نه گذاشت و نه برداشت یک راست گفت : موفق باشی . التماس دعا .

این مکالمه حول و حوش ساعت 23 انجام شد .

بعد از یک روز نسبتا سخت با خودم تصمیم گرفته بودم امشب زود بخوابم . رفتم تو رختخواب . اما مگر خوابم برد . حدود 298 بار از این شانه به آن شانه شدم تا شاید این خواب دوست داشتنی به ما چراغ سبز نشان بدهد . اما گویا این چراغ، سبز شدنی نیست .

داشتم به رابطه چندین و چند ساله خودم با آقای نواب و مدیون بودنم به ایشان فکر می کردم . دچار یک عذاب وجدان مذمن شده بودم . بعد از سال ها این دوست قدیمی از من درخواستی داشته و من در کمال بی احترامی وغرور ، دست رد به سینه اش زده بودم . بعد انتظار دارم خواب دست رد به سینه من نزند . خوب معلوم است. حساب دودوتا چهارتا است. دیگر هر چیزی را از دست داده باشم هنوز یک جو وجدان و معرفت برایم باقی مانده . تصمیم گرفتم قبول کنم .

ولی یک مشکل ؛ اگر آقای نواب به کس دیگری پیشنهاد داده باشد چه ؟ اینطور که من بد کنف می شوم . اما نه؛ انگار در و تخته جور شده بود تا بنده از برنامه ی وزین مطالعاتی خودم دست کشیده ، دست در دست رفیق قدیمی بگذارم . از طریق راپرتچی ها متوجه شدم هنوز جای من خالی است . توی تماس بعدی با کمال خجالت کار را قبول کردم .

حالا که فکر می کنم می بینم یکی از بهترین تجربه های اجرایی من تو این چند سال همین نشست رسش بوده است . شاید به خاطر این بوده که با آدم های دوست داشتنی ای و آدم های ...  آشنا شدم که واقعا در این  20 روز از همه شان چیزی یاد گرفتم. هم از خوبی هایشان و هم از بدی هایشان .

از یکی صاف و ساده بودن را .

 ازدیگری خوش فکر بودن را .

 از آن یکی مهمان نواز بودن را .

مدیر بودن را .

رفاقت را .

مغرور نبودن را .

مادی نبودن را .

سروقت بودن را .

حساب کتاب کردن را.

 و ... .

یا علی

مبارزی امیدوار

 

  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 3:46  توسط مصطفی سلطانی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM