چند وقتی هست که تصمیم گرفته ام فقط مطالعه کنم و خودم را از فضای کار اجرایی بیرون بکشم . آخر نشستم و تصمیم قطعی ام را گرفتم . برایم خیلی سخت بود که از این فضا خارج شوم ، چون هم به این فضا علاقه داشتم و هم زمینه اش مهیا بود .
چند وقتی از این تصمیم می گذشت که آقای نواب تماس گرفت و گفت : بیا و یک قسمت از اجرای نشست رسش را دستت بگیر. من هم مثل این بچه های "تازه برنامه دار شده" خوشحال و سرمست و رسا گفتم : ببین آقا مرتضی، من دیگه برای خودم برنامه دارم و برگزاری نشست دیگه تو برنامه من جایی نداره . آقای نواب هم نه گذاشت و نه برداشت یک راست گفت : موفق باشی . التماس دعا .
این مکالمه حول و حوش ساعت 23 انجام شد .
بعد از یک روز نسبتا سخت با خودم تصمیم گرفته بودم امشب زود بخوابم . رفتم تو رختخواب . اما مگر خوابم برد . حدود 298 بار از این شانه به آن شانه شدم تا شاید این خواب دوست داشتنی به ما چراغ سبز نشان بدهد . اما گویا این چراغ، سبز شدنی نیست .
داشتم به رابطه چندین و چند ساله خودم با آقای نواب و مدیون بودنم به ایشان فکر می کردم . دچار یک عذاب وجدان مذمن شده بودم . بعد از سال ها این دوست قدیمی از من درخواستی داشته و من در کمال بی احترامی وغرور ، دست رد به سینه اش زده بودم . بعد انتظار دارم خواب دست رد به سینه من نزند . خوب معلوم است. حساب دودوتا چهارتا است. دیگر هر چیزی را از دست داده باشم هنوز یک جو وجدان و معرفت برایم باقی مانده . تصمیم گرفتم قبول کنم .
ولی یک مشکل ؛ اگر آقای نواب به کس دیگری پیشنهاد داده باشد چه ؟ اینطور که من بد کنف می شوم . اما نه؛ انگار در و تخته جور شده بود تا بنده از برنامه ی وزین مطالعاتی خودم دست کشیده ، دست در دست رفیق قدیمی بگذارم . از طریق راپرتچی ها متوجه شدم هنوز جای من خالی است . توی تماس بعدی با کمال خجالت کار را قبول کردم .
حالا که فکر می کنم می بینم یکی از بهترین تجربه های اجرایی من تو این چند سال همین نشست رسش بوده است . شاید به خاطر این بوده که با آدم های دوست داشتنی ای و آدم های ... آشنا شدم که واقعا در این 20 روز از همه شان چیزی یاد گرفتم. هم از خوبی هایشان و هم از بدی هایشان .
از یکی صاف و ساده بودن را .
ازدیگری خوش فکر بودن را .
از آن یکی مهمان نواز بودن را .
مدیر بودن را .
رفاقت را .
مغرور نبودن را .
مادی نبودن را .
سروقت بودن را .
حساب کتاب کردن را.
و ... .
یا علی
مبارزی امیدوار
تو اتاق صوت سالن همایش شیخ مفید روی صندلی مسئول اتاق نشستم و دارم چرت می زنم . فکر کنم تو این دو سه روزه ده دوازده ساعت بیشتر نخوابیدم . به جز دو سه نفر از بچه ها بقیه همه تو کارگروه ها مشغول بحث اند و دارند تو سرو کله هم دیگر می زنند تا بالاخره به یک نتیجه ای برسند . نتیجه ای که شاید ... .
همین طور که سرم از بالا به طرف پایین می آید ( گفتم که در حال چرت زدنم ) افکارم یکی یکی از مقابل چشمانم مثل دونده ی دو ماراتن رد می شوند و برای من هم، دستی تکان می دهند . نمی دانم کدامیک از آن ها زودتر به خط پایان نتیجه می رسند . بعضی هایشان شاید اصلا به نتیجه نرسند . نتیجه ای که شاید ... .
با خودم فکر می کنم آیا این همه پول و زحمتی که خرج شد تا رسش به خط پایان اولین مرحله اش برسد ، ارزشش را داشت . یا اگر ارزشش را داشت ، به نتیجه مطلوبش رسید . نتیجه ای که شاید ... .
نمی خواهم ماهیت این نشست را زیر سوال ببرم ؛ نه ! اتفاقا روی صحبت من با مخاطبین ( نه این کلمه خوب نیست )، با مدعوین ( این هم خوب نیست )، با "پرچم داران آینده" این طرح است . طرحی که شاید ... .
فکر می کنم آیا آنها بعد از خداحافظی با مسئولین برگزاری رسش ، با فکر رسش هم خداحافظی می کنند . آه که نشست رسش چه کاربیهوده ای بوده است اگر این چنین شود .
یا علی
مبارزی امیدوار
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|