تبليغاتX
رسش
 
 
قطره قطره اگر چه آب شديم
ابر بوديم و آفتاب شديم
ساخت ما را همو كه مي پنداشت
به يكي جرعه اش خراب شديم
هي مترسك كلاه را بردار
ما كلاغان دگر عقاب شديم
ما از آن سودن و نياسودن
سنگ زيرين آسياب شديم
گوش كن ما خروش و خشم تو را
همچنان كوه بازتاب شديم
اينك اين تو كه چهره مي پوشي
اينك اين ما كه بي نقاب شديم
ما كه اي زندگي به خاموشي
هر سوال تو را جواب شديم
ديگر از جان ما چه مي خواهي ؟
ما كه با مرگ بي حساب شديم
  نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 1:5  توسط محمد علی رضاپور  | 

گاهي مي ماني كه بايد بزرگ شوي يا نه

گاهي مي ماني كه بزرگ شدنت را باور مي كنند يا نه

 گاهي مي ماني كه به تو مي گويند بزرگ شده اي

گاهي هيچ وقت نمي خواهي بزرگ شوي

بزرگ شدن خيلي وقتها براي آدم شيرين نيست

اما اون چيزي هيچ كس نمي تونه جلوش بايسته زمانه

اما اون چيزي كه هيچ وقت نبايد فراموش بشه رسالته!

يادمون نره انجمني ۵۰ سالش هم بشه هنوز رسالتش همونه كه امام فرمود:

شما انجمنهاي اسلامي دو رسالت داريد ، يكي اسلامي كردن خودتان  و ديگر اسلامي كردن آنجاي كه اين انجمنها در آنجاست.

  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:54  توسط محمد علی رضاپور  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM